خودنویسی ها

خودنویسی ها

اینجا پیله کرم ابریشمی ست که؛
هوای پروانه شدن در سر دارد
و
شهادت آغاز پروانه بودن است
من
یک
بچه مذهبی ام؛
و
امروز تولد امام رضا(ع) ست.


+حالا که آخر های محرم است؛
این عکس را می گذارم
به آن امید که اربعین؛
این پاهای پیاده به کربلا رسیده باشند...



+اویِ من ها و منِ او ها و بویِ باران ها
را دسته بندی کردم تا راحت تر بخوانی شان
باشد ان شاءالله باهم برای رسیدن به خدا
رمز دار اند و رمز فقط به روشن های آشنا داده می شود...

پیام های کوتاه
  • ۶ فروردين ۹۴ , ۱۲:۱۴
    آیکن
  • ۲۸ اسفند ۹۳ , ۱۷:۵۳
    آیکن
  • ۲۱ اسفند ۹۳ , ۱۳:۰۶
    آیکن
  • ۱۶ اسفند ۹۳ , ۱۹:۵۰
    آیکن
  • ۱۶ اسفند ۹۳ , ۱۴:۲۴
    آیکن
  • ۱۳ اسفند ۹۳ , ۲۲:۰۲
    روضه
آخرین نظرات
  • ۱۷ اسفند ۹۶، ۱۹:۲۹ - مــ. مشرقی
    آخ آخ ...

۵۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

 شروع ثبت نام پیاده روی نجف تا کربلا مخصوص نیمه شعبان


 دوستان برای اطلاع بیشتر و ثبت نام به لینک های زیر مراجعه کنید


  ان شاء الله قسمتتون

 مهلت ثبت نام تا 10 اسفند


           کلیک

          کلیک

۲۳ نظر ۲۴ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۴۷
پاک باخته

 شهر را پوشانده عکس های سید احسان؛

 کنار تصویری از آقا که می گوید:

 تا پای جان

 کنارتان ایستاده ایم

 آقا جان...


 + سید احسان حاجی حتم لو

 30 ساله مدافع حرم

 + محل شهادت : سوریه , حلب

 دیروز هفتم شون بود

۱۹ نظر ۲۴ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۴۹
پاک باخته
دیروز جایی بودم که تصورش هم بوی بهشت می دهد...

 +نائب الزیاره بودم...
 قطره قطره اشک ها؛
 جامعه کبیره؛
 امین الله؛
 زیارت عاشورا؛
 سلام های مکرر به کربلا؛
 بوسیدن دست و رو های مادران شهدا؛
 قرآن
 و
 نمی دانم دگر چه ها بود؛
 همه گوارایتان باد...

 +مراسم شهید مدافع حرم بود و جمع مادران شهدا جمع .

 +به صلوات و فاتحه ای میهمانش کنید.
۱۰ نظر ۲۴ بهمن ۹۳ ، ۰۷:۲۰
پاک باخته
گویی انتهایِ "شارع العلقمه"؛
 طلایی گنبد سقا؛
 پرچمی سرخ؛
 طیر الارض کرده تا شهر من!


 +سید احسان ما بوی لبخند زینب س را با خود آورده...
 بوی مردانگی عباس س...
 چه بهشتی شده اینجا...
۱ نظر ۲۴ بهمن ۹۳ ، ۰۷:۱۲
پاک باخته
اینجا عطر عباس ع پیچیده است!

 آی آسمان نفس بکش...
۳ نظر ۲۴ بهمن ۹۳ ، ۰۷:۰۶
پاک باخته
خب اینم از نرمش صبح گاهی!
 من برم آماده شم که
 قراره حسابی با این مشتای ورزیده از خجالت دهن و دندونای استکبار در بیام.
 ^---^ 


 +قدم به قدم مسیر یادم هم باشیم و دعا کنیم.
 +پیشاپیش قبول باشه عبادتون
۱۱ نظر ۲۲ بهمن ۹۳ ، ۰۹:۱۸
پاک باخته

 در راه کربلا؛

 از آن جا که قسمتی از راه من علمدار گروه بودم؛

 احساس مسئولیتی داشتم در حد جام جهانی :))

 روز آخر من و دوستم؛

 داشتیم برای بچه ها دنبال گلاب به روتون می گشتیم؛

 منم که عاشق عربی حرف زدن

 (حالا دوستم اصالتا نجفی بود و کامل عربی محلی اونجا رو حرف می زنه)

 نمی ذاشتم اون حرف بزنه برا تقویت زبانم خودم حرف می زدم...

 جلو یکی از موکبا با اعتماد بنفس رفتم جلو و پرسیدم :

 " أینَ مَفارق لنِّساء؟ " 

 بهم نشون دادن ولی با خنده ...

 هی ما دنبال یه جای مناسب گشتیم و هی من می پرسیدم:

  " أینَ مَفارق لنِّساء؟ " 

 

 آخرین جایی که رفتیم از یه بچه حدودا 10 ساله پرسیدم که اونم با خنده جوابمو داد....


 من رفتم و با غرور برا دوستم و پزشک گروهمون در حال تعریف کردن بودم که؛

 دیدم پخشن رو زمین...

 هی پزشک گروه می گفت از دست تو این عربی حرف زدنت...

 ما در حیرت هی می گم چی شده؟؟؟

 در حال ترکیدن میگن:

 مفارق چیه؟؟؟ باید می گفتی مرافق...

 

  +هیچی دیگه من اصلا به روی خودم نیاوردم اصلا و محو شدم ...


 ^ــــــــــ^

۲۳ نظر ۲۰ بهمن ۹۳ ، ۰۹:۳۴
پاک باخته

 تو کربلا؛

 همونطور که در جریان هستید؛

 حرم حضرت عباس ع من گم شدم...

 در حال جزع و فزع بودم که چطور برم حسینیه؟؟؟

 من اشک ریزان به خادم حرم می گفتم گم شدم 

 اون بنده خدا هم می خندید و می گفت نترس (به فارسی می گفتاااااااااا)


 دیگه دیدن من هیچ جوره از اشکام کم نمیشه؛

 به یکی از خادما گفت منو برسونه...

 حالا اینا هی می پرسن کدوم هتل بودی؟؟ (هتل رو به فارسی میگفتن)

 من با گریه می گفتم فَندق صفّار...

 هی اون می گفت هتل و من می گفتم فَندق...

 بنده خدا داشت از خنده می مرد...

 من رسیدم حسینیه فهمیدم چه سوتی دادم...

 هتل به عربی فُندق میشه بعد من با اصرار می گفتم فَندق...


 +ضایعم خودتونید

 فَندقم خیلی دوست دارم

 من خیلیم عربی بلدم

 ^ــــــــــــ^

۲۱ نظر ۲۰ بهمن ۹۳ ، ۰۹:۲۳
پاک باخته

 ترم 3 بودم.

 کلاس اخلاق داشتیم با یه حاج آقایی.

 من ردیف اول می نشستم همیشه.

 جلسه اول؛ بعد معارفه؛ حاج آقا رفت پای تخته که درس بده...

 عباشو در آورده بود...

 تا دست شو بلند کرد دیدم که واااااااااای؛

 لباس حاج آقا سوراخه...

 خیلی ناراحت شدم و کلی تو دلم به خانمش خورده گرفتم...

 اصلا انتظار نداشتم یه روحانی نسبت به آراستگیش انقدر بی توجه باشه...

 تو همین فکرا بودم که چند دقیقه بعد دیدم ؛

 وااااااااااااااااای اون طرف لباسشم پاره است.


 تا چند روز تو بهت بودم و ناراحت...

 بعد چند روز دوستمو دیدم و بهش نق زدم که این چه وضعه آدم انقد شلخته؟؟؟

 ما توضیح می دادیم و دوستمون ریسه می رفت از خنده...

 عصبانی میگم: خنده داره؟؟ نه گریه داره؟؟؟ خجالت بکش...

 با خنده برگشت گفت: آخه دیوونه!!! لباده حاج آقا ها باید دو تا هوا کش داشته باشه...

 لباسش پاره نبوده... لباسشون همون شکلیه...


 هیچی دیگه من از اون روز که محو شدم هنوز چند ترم هست که پیدا نشدم...

  ^ـــــــــــ^


 +به من چه تا اون موقع ندیده بودم حاج آقای بی عبا خب....

۱۰ نظر ۲۰ بهمن ۹۳ ، ۰۹:۱۳
پاک باخته
رگ گردنم می پرد!
 باز شب شده!
 باز هم موسم آمدن یار است انگار که بی تابی می کند این حبل الورید!
۷ نظر ۱۹ بهمن ۹۳ ، ۰۹:۳۲
پاک باخته
از نیمه ی شب که می گذرد؛
 گاهی عاشقم؛
 گاه شاعر!
 گاهی مستغفرم؛
 گاه متفکر!
 گاهی شاگرد اخلاقم؛
 گاه ذاکر!
 نیست میشوم گاهی!
۱۴ نظر ۱۸ بهمن ۹۳ ، ۰۴:۴۲
پاک باخته
انقلاب اسلامی میان ترم است برای ظهور امام زمان (عج)که امتحان نهایی است،
 اگر درمیان ترم کم بیاریم میشه جبران کرد،
 اما رد شدن درامتحان نهایی غیرقابل جبران است.
 54سوره مائده، تفسیر شده به انقلاب اسلامی ایران
 درشان این ایه پیامبر خطاب به سلمان فارسی گفتن: انها از نسل سلمان فارسی هستن.

 حاج اقا ماندگاری (حرم امام رضا،سخنرانی قبل دعای ندبه،دیروز)



 +دوستی مشهد بودن اینو برام فرستادن
۳ نظر ۱۸ بهمن ۹۳ ، ۰۴:۳۷
پاک باخته
با خدای کریمی که ما داریم؛
 بهشت رفتن سخت نیست!
 جهنم رفتن سخت است...


 گاهی در عجبم از این همه سخت کوشی!
۴ نظر ۱۸ بهمن ۹۳ ، ۰۴:۳۴
پاک باخته

 خود پسندی نسبت معکوس دارد با شعور


                                           خودپسندی هات دارد بی شعورت می کند



 +شاعر: محسن نظری

۷ نظر ۱۷ بهمن ۹۳ ، ۲۲:۰۲
پاک باخته

 می گفت: مامان این سنگ دل شده...

 راست می گفت؛

 من سنگ دل نه ولی بی تفاوت شدم...

 دنیا خیلی برام کوچیک شده...

 دیگه کارای معمولی خوشحالم نمی کنه...

 بعضی وقتا از خودم می پرسم خب این کار و بکنم، کجای دنیا رو می گیره؟؟

 


 این روزا مغزم خورده به در بسته

 دلم خورده به دیوار...


 باید یه فکر اساسی بکنم برای زندگیم...

 ولی نمی دونم چی؟

 هر جا رو نگاه می کنم پر شده از شعار زدگی...

 به یه نفر نیاز دارم که دستمو بگیره ببره بذاره اول خط بگه:


                                                از نو شروع کن؛ اول راه اینجاس...

۱۹ نظر ۱۷ بهمن ۹۳ ، ۲۱:۲۸
پاک باخته
دلم
 یک حس تازه می خواهد...

 دیگر غزل خواندن هم طبیب نیست...


۵ نظر ۱۷ بهمن ۹۳ ، ۲۱:۱۶
پاک باخته

 انگار

 تازه دارم می فهمم کجا بودم...

 انگار 

 تازه کسی داره بیدارم می کنه...

 انگار

یه چیزی رو یه جایی جا گذاشتم...



 +من تابلو های کیلومتر شمار کربلا را می میرم حتی...

 +بگیرید دست گدا رو   گدای انگشت نما رو...

۱۶ نظر ۱۷ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۳۷
پاک باخته

 از دیشب

 تا حالا؛

 دارم چشم های او را مرور می کنم

 روز آخر

 در بین الحرمین...


 اشک هایش را...

 نگاه پر التماسَ ش را....


 مطمئنم به این زودی ها می طلبندش...

 


+کاش جای نگاه پر مهر؛ نگاهی پر التماس کرده بودمت ارباب...

 می شود مرا هم با چشم های پر التماس او بخری؟؟؟

۴ نظر ۱۷ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۲۹
پاک باخته

 این روزها،

 چیزی در من کم است...


 چیزی به وسعت یک دل خوشی...

 به وسعت یک عطر...


 چیزی شبیه مشبک های آهنی...


 این روزها

 در زندگی ام کم است 

                          عمود های کربلا...


 

۲ نظر ۱۷ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۲۲
پاک باخته
پاک باخته هستم یک عدد خجسته ی از کنکور برگشته!
 این کنکورم گذشت؛
 نتیجه ش هر چی شد شکر...
 تو کنکور قیامت رد نشیم الهی...
۱۴ نظر ۱۶ بهمن ۹۳ ، ۱۳:۲۰
پاک باخته